یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲

يكشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۲ - 13 اکتبر 2013

۲۱ مهرماه سالگرد کشته شدن ددمنشانه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری



شش سال از کشته شدن ددمنشانه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری گذشت - ..... من خودم جسد دختر نازنینم را دیدم، گلویش را بریده بودند، فرق راست سرش شکسته بود، صورتش خونین بود، گوش و بینیش خونریزی داشتند، من پیکر خونین دخترم را تحویل گرفتم، من خودم آثار ضرب و شتم را دیدم، مدارکی که برای خودکشی دخترم ارائه می دهند ساختگی هستند و می خواهند با تهدید و رشوه کارشان را پیش ببرند! .....



بخش یک - چگونه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری را خودکشی کردند؟!
 دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری فرزند ابوالقاسم بنی یعقوب آبکناری و پروین نبی و خواهر رحیم بنی یعقوب آبکناری در تاریخ بیست و پنج مهر پنجاه و نه زاده شد، پدرش از زندانیان سیاسی رژیم پیشین بود که پس از به روی کار آمدن جمهوری اسلامی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول به کار شده بود، رحیم بنی ‌یعقوب برادر دكتر زهرا بنی ‌یعقوب در صنایع حساسی كار می ‌كند كه اشتغال در آنها نیازمند گذر از هفت خوان تحقیقات است، خانواده زهرا و رحیم بنی ‌یعقوب از باورمندان به نظام اسلامی بودند، ابوالقاسم بنی ‌یعقوب نزدیك به سی سال در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی كارمند دفتری بوده است، خانه و زندگی محقر او نشانگر آن است كه هیچ سهمی از ثروت های بادآورده در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نداشته است، درجه تحصیلات اعضای خانواده از اهمیت آموزش در این خانواده سخن می گویند و داستان زندگی كوتاه دکتر زهرا بنی یعقوب خود بهترین شاهد از انساندوستی و عدم علاقه به امتیاز‌خواهی این پزشك جوان است.
 زهرا بسیار تیزهوش بود و در مدرسه تیزهوشان درس خوانده و در کنکور سراسری دانشگاه ها در همه کشور رتبه بیست و ششم کشوری را کسب کرده بود و پس از ورود به دانشگاه در مهرماه ۷۷ و یک سال و نیم پیش از تاریخ مرگ یعنی بیست و یک مهر هشتاد و شش از دانشگاه تهران در رشته پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود، دكتر زهرا بنی یعقوب بنا به قانونی كه سال های زندانی شدن پدرش در رژیم شاه را معادل امتیاز آزادگی به حساب آورده است از قانون خدمت اجباری پزشكان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتی كه از فارغ التحصیل شدنش می گذرد همراه دوست دوران تحصیل خود "هانیه" عازم رزن در استان همدان می شود و مدت سه ماه در روستائی از توابع رزن مشغول به كار می شود، پس از مدتی محل خدمت خود را به روستای "سیس" از توابع قروه سنندج تغییر می دهد، او دلیل این کارش را کمک به مردم محروم از خدمات پزشکی در مناطق دور افتاده اعلام کرده بود، او می توانست از امتیاز آزاده بودن پدرش استفاده کند و راحت در تهران بماند، او از گذراندن دوران اجباری خدمت پزشکی در نقاط محروم معاف بود اما به انتخاب خودش به روستاهای نزدیک همدان رفت، تازه آنجا هم تمایلش را برای کمک به محرومان راضی نکرد، پس آنجا را هم ول کرد و به روستای سیس رفت، سیس را باید ببینید، انگار نه انگار در ایران است! روی هیچ نقشه ای پیدا نمی کنید، محرومیت در آنجا موج می زند.
 زهرا افسردگی یا مشكل خاص روانی نداشت، او هم مشكلات و درگیری های معمولی همه را داشت، خانواده اش موافق نبودند كه دور از خانه كار كند و زهرا به اصرار خودش و برای این كه بتواند حقوقی داشته باشد به سیس آمده بود، اواخر روحیه اش خیلی هم بهتر و شادابتر شده بود و از فروردین ماه هشتاد و شش با یكی از گوینده های رادیو به اسم "حمید" آشنا شده بود و قرار بود با هم ازدواج كنند، رابطه اش با حمید خیلی عاشقانه و احساسی بود، حمید در استخدام صدا و سیمای تهران بود و شنبه شب ها ساعت دوازده در رادیو فرهنگ یك برنامه ادبی را اجرا می كرد كه زهرا شنونده پر و پا قرص این برنامه بود و این رادیو گوش دادن او در پانسیون همیشه موضوع شوخی بچه ها با زهرا بود، حمید جمعه ها در همدان یك برنامه رادیوئی را كارگردانی می كرد و مجبور بود پنجشنبه ها از تهران به همدان بیاید و معمولا سعی می كردند در این فاصله كوتاه همدیگر را ببینند، قرارهایشان هم همیشه در پارك بود، زهرا واقعا حمید را دوست داشت و از وقتی با او آشنا شده بود روحیه اش خیلی شادتر بود، حمید هم از تیپ های هنری بود و آن طور كه زهرا تعریف می كرد خیلی احساساتی بود و هر دو قصد ازدواج داشتند، تنها ترس زهرا این بود كه مبادا خانواده اش به خاطر تحصیلات پائین تر حمید خیلی راضی به این ازدواج نباشند، زهرا یك دختر كاملا مذهبی بود، همیشه مانتوی بلند و مقنعه سر می كرد و این بحث همیشگی با او بود كه اگر كمی مقنعه اش را عقب ببرد و كمی آرایش كند خیلی خوش تیپ تر می شود اما زهرا هیچ وقت قبول نمی كرد و می گفت كه حمید مرا همین طوری دیده و می داند كه من همیشه همین طور هستم .
**********
 ساعت ده و نیم روز جمعه بیستم مهر هشتاد و شش زهرا و حمید در پارکی در همدان از سوی نیروهای ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان به اتهام رابطه نامشروع و جرم آشکار دستگیر می شوند! ستاد در ابتدا از نیروی انتظامی خواسته بوده كه آنها دستگیری را انجام بدهند، نخست یك گشت نیروی انتظامی فرستاده می شود، آنها را كنترل می كنند و می بینند كه عملی غیر قانونی صورت نگرفته و می روند، زهرا همراه محرم خودش بود و بین آنها صیغه محرمیت جاری شده بود، حجاب او كامل بود و هیچ وقت با روسری بیرون نمی رفت و همیشه چادر و یا مقنعه‌ بلند داشت، هیچكس نمی توانست ادعا كند كه او آرایش تندی داشته برای این كه هیچ وقت این طوری نبود، مأموران ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان از این كه نیروی انتظامی حرف آنها را نپذیرفته بود ناراحت شده بودند و این باعث لجبازی شده بود، سپس خودشان دست به كار می شوند، بازداشت كننده، یك كارگر ساختمانی بوده كه خارج از ساعات كارش در بسیج خدمت می ‌كرده است، او حمید و زهرا را دستگیر می كند و به بازداشتگاه می برد.
 زهرا را شب اول در یك بازداشتگاه مخصوص زنان نگه داشتند و شب دوم در بازداشتگاه ستاد بود، بازداشتگاه ستاد مانند یك آپارتمان اداری است، یك هال و پذیرائی خیلی كوچك دارد، راهروی باریكی دو ردیف در، متعلق به اتاق های مختلف را از هم جدا می كند، روی یكی از این اتاق‌ها تابلوی انبار، روی دیگری تابلوی رئیس ستاد و روی سومی تابلوی معاون ستاد و الی آخر نصب شده است، زهرا شخصیتی محكم و قوی داشت، همیشه محكم حرف می زد، به خودش مسلط بود و اعتماد به نفس قوی داشت، می دانسته كه هیچ خطائی نكرده ‌است و نمی توانسته بپذیرد كه با او چنین رفتار كنند، او به سادگی زیر بار حرف زور نمی رفت، روز بعد یعنی شنبه بیست و یكم مهر هشتاد و شش فرمانده ستاد، سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی با خانۀ پدری زهرا در تهران تماس گرفته و با لحن بسیار بدی به پدرش می گوید كه دختر شما با یكی از اراذل و اوباش دستگیر شده است! سپس به پدرش می گوید كه فردا صبح خودش را به همدان برساند، او هم گفته بود چرا فردا؟ من همین الان راه می افتم، او با اصرار زیاد از سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد و یكی دو ساعت بعد راه می افتد و حدود نه و نیم شب به همراه مادر زهرا، پروین نبی به همدان می ‌رسد.
 روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادیش به همدان بیایند، سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا تماس بگیرد، پدر و مادرش در راه همدان بودند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد، به برادرش رحیم تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادرش حضور داشت تماس تلفنی به بیش از چند کلمه نمی رسد، پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند، تلاش برادرش برای تماس دوباره نهایتاً به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت ۹ شب صبر کند، ساعت حدود هشت و نیم شب بود، موبایل برادرش زنگ می خورد که پیش شمارۀ همدان را می بیند، این بار تماس چند دقیقه طول می کشد، برادرش در گفتگو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است، او در جواب این سؤال برادرش که می پرسد: تو را اذیت نکرده اند؟ می شنود: “نه” و بلافاصله می گوید: کسی بالای سرم ایستاده است! برادرش به زهرا اطمینان می دهد که پدرش با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد، گفتگوی تلفنی با "خداحافظ آبجی جان" و "خداحافظ داداش" به پایان می رسد، سپس رحیم با پدر و مادرش هم تماس گرفت، به نظر می آمد مشكل بعد از این مكالمه كمرنگ تر شده است، همه خوشحالتر بودند، فضا تغییر كرد، همه شاد‌تر بودند، پدر و مادر زهرا شب به همدان می رسند و در جلوی بازداشتگاه با بدترین توهین ها مواجه می شوند! یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید: از نظر ما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد! پدر و مادر زهرا را كه خسته و كوفته بعد از ساعت ها رانندگی به محل رسیده بودند ساعت ها در خیابان نگه داشتند و سپس به آنها گفتند كه صبح به ستاد بروند.
**********
 بامداد روز یکشنبه بیست و دوم مهر هشتاد و شش فرمانده ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان سرهنگ پاسدار محمدحسین قره باغی با خنده با پدر زهرا روبرو شد و گفت: "برای پیگیری وضع دخترت به آگاهی برو، نه! برو دادسرا، نه! بهتر است بروی پزشكی قانونی!" سپس مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است!‏ رئیس ستاد امر به معروف برای مرگ تلخی كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود كمترین نگرانی، اضطراب و یا ناراحتی نداشت!
 پزشکی قانونی نیز مرگ وی را پس از معاینه ای سطحی و در گزارشی الکی و تشریفاتی "فشار بر عناصر حیاتی گردن توسط جسم رشته‏‎ ‎مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن" دانست! و زمان مرگ را حدود ساعت نه شنبه شب بیست و یکم مهر هشتاد و شش اعلام کرد، در حالی که دو کبودی و خونمردگی روی پاهای جسد زهرا مشاهده شده است، کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است! عجیب تر آن که در پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده و همچنین تورم در جمجمه هم توجهی نشد و در هیچ کجای گزارش به آن اشاره نکردند! طبق نظر پزشکان متخصص اینها همگی نشانه های کتک کاری و به ویژه ضربه مغزی هستند، درباره احتمال تجاوز جنسی نیز چیزی در گزارش پزشکی قانونی نفیاً یا اثباتاً دیده نمی شود!
**********
 خانواده زهرا با تأکید بر این که فرزندشان خودکشی نکرده خودکشی زهرا را مردود و بیدرنگ ابوالقاسم بنی یعقوب آبکناری و پروین نبی پدر و مادر زهرا بنی یعقوب به وکالت شیرین عبادی و عبدالفتاح سلطانی علیه فرمانده و مأموران ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان یعنی: "سرهنگ محمدحسین قره باغی – رضا رضایتی – غلامرضا شهابی – سیدامیر موسوی – صیاد سنگری – عباس کورشی محمود – معصومه خانی" به اتهام قتل عمدی فرزندشان دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری شکایت می کنند. به گفتۀ شیرین عبادی: "علت آن که خانواده شادروان زهرا هرگز حاضر نشدند فرضیه خودکشی او را قبول کنند آن است که در ساعتی که طبق ادعای مسئولان بازداشتگاه زمان خودکشی مرحوم زهرا اعلام شده بود او از تلفن بازداشتگاه به موبایل برادرش زنگ زده بود و تمامی تلاش ما برای آن که بتوانیم لیست تلفن های وارده به موبایل برادر زهرا را بگیریم بدون نتیجه ماند! و مشخص نیست چرا مخابرات حاضر نشد به این درخواست قانونی ما ترتیب اثر دهد؟!"
 وی تناسب نداشتن قد مرحوم زهرا و صحنه ای که به عنوان صحنه خودکشی اعلام شده را از دیگر دلائل رد فرضیه خودکشی عنوان کرد: "آن مرحوم حدود ۱۷۵ سانتیمتر قد داشت و ادعا می شد که خود را دار زده است یعنی طول طناب دار باید به ۱۷۵ سانتیمتر اضافه شود و معمولا ۱۰ سانتیمتر طول طناب دار بالاتر از سر مقتول قرار می گیرد و حال آن که جائی که ادعا می شود شادروان زهرا خود را دار زده است طولش در حدود ۱۹۰ سانتیمتر بود یعنی امکان عملی و عقلی برای دار زدن وجود نداشت! از سوی دیگر طبق عکس هائی که ادعا می شود هنگام وقوع حادثه از صحنه گرفته اند یک صندلی وجود دارد که یک جفت جای پای خاکی روی آن قرار دارد و مسئولین بازداشتگاه ادعا می کردند که زهرا روی صندلی رفته و حلقه را آویزان کرده و خود را دار زده است و حال آن که کافی بود زهرا فقط دستش را دراز کند تا بتواند حلقه دار را آویزان کند و نیازی به رفتن روی صندلی نبود که این طور صحنه آرائی شده است! مهمتر از همه این که طول محل دار زدن تا زمین تقریباً معادل قد شادروان زهرا به اضافۀ حلقۀ دار است اما مسئولین بازداشتگاه هرگز به این سؤال من پاسخ ندادند که چگونه ممکن است انسان در حالی که پایش روی زمین قرار گرفته خود را دار بزند؟!"
 اما پس از دوندگی های فراوان، بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان پرونده مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب را مختومه اعلام و برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد! بر اساس رأی صادره از سوی جعفری مصلح بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان که روز نوزدهم تیرماه هشتاد و هفت به مادر زهرا در خانه شان در جنوب شهر تهران تحویل شد مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب خودکشی عنوان شده است! در متن رأی صادره آمده است: "با توجه به این که اصلا جرمی واقع نشده و وقوع قتل عمد منتفی است برای همه متهمان پرونده قرار منع تعقیب صادر می شود!" خلاصه این داستان دراز سرانجام این می شود که اعتراض خانواده و وکلای خانواده زهرا بنی یعقوب آبکناری به قرار منع تعقیب و کوشش همگی آنها در بخش های گوناگون دستگاه قضائی به جائی نمی رسد و عملا پرونده قتل عمدی زهرا ماست مالی می شود!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر