
به نام خالق زیباییها
چهارسال پیش یعنی سال ۹۰، وقتی به خانه ما ریختند و من را دستگیر کردند، آن زمان دختر عزیزم یاسمن هنوز ۱۲ سالش تمام نشده بود و من در مقابل چشمان گریان او بازداشت شدم و این جدایی برای من بسیار سخت بود و همینطور برای دخترم یاسمن که چقدر به من نیاز داشت و این را از چشمانش میفهمیدم. وقتی برای اولین بار او را در سالن ملاقات دیدم چقدر مشتاق دیدن چهره معصومش با آن چشمان زیبایش بودم ولی سرش را بلند نمیکرد تا مبادا اشکش جاری شود.
و حالا چرا حق یک مادر و دختر باید ملاقات پانزده روز یکبار باشد با توجه به اینکه در این سن یعنی سن بلوغ نیاز دختر به مادر از هر زمان دیگری بیشتر است و حتی دسترسی به تلفن هم برایمان نیست تا حداقل کمی از آن طریق بتوانم کمکی به فرزندم کنم و شنوندهای برای حرفهایش و این جریانات مدت چهار سال است که به همین شکل ادامه دارد و من میدانم که این روزهای سخت و دشوار برای یاسمن عزیزم هیچ زمان فراموش نخواهد شد.
من با عکسهایی که از او دارم هر شب و هر روز صحبت میکنم و انرژی میگیرم ولی او را نمیدانم که چگونه شب را بسر میبرد همینطور که پدرش تعریف میکند بعد از ملاقاتها ساعاتی را در اتاقش خلوت میکند یا شبهایی که بیدار میباشد و تا ساعتها به سقف اتاق زل میزند و مونس او به جای مادرش سقف اتاق میباشد و یا شبی تب کرده و تا صبح نخوابیده و در آن لحظات چقدر به وجود مادر نیازمند بوده... اما با اطمینان میگویم که این روزهای سخت و دشوار میگذرد و روزهایی میرسد که هیچ مادر و فرزندی از هم جدا نیستند.
من به این روز ایمان دارم.
صدیقه مرادی
زندان اوین
برگرفته از صفحه "كمپين حمايت از مادران زندانی"
Freedom Messenger - Ghasedane Azadi
زندان اوین
برگرفته از صفحه "كمپين حمايت از مادران زندانی"
Freedom Messenger - Ghasedane Azadi
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر