دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۵

#ایران#Iran# سروده حسين كاظم درويش براى آزادى جعفر عظيم زاده

سروده حسين كاظم درويش  براى  آزادى جعفر عظيم زاده



جعفر عظیم زاده برگ پاییزی ام خسته دل از باد خزان ....
شاد باش...
مژده؛ رسیده وقت کوچ از ظلم و گناه.....
گفته بودم درد دل کن گاه با هم صحبتی....
کو رفیق؟ راز دارم!!! کو دلِ پر طاقتی....
شمع وقتی داستانت را شنید آتش گرفت....
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی....

تا نسیم از شرح حالم با خبر شد مست شد...
غنچه ای در باغ پر پر شد ولی کو غیرتی؟
گریه می کردم که زاهد در سجودم خیره ماند....
ظالمی که ظلم کرد در حق تو بیچاره ماااااند....
روزهایت را یکا یک دیدمو -- دیدن نداشت...
کاش بر آئینه بنشیند غبار جسمو جان...
بس که دامان بهاران گل به گل چرخیده اند...
ظالمان دیگر به فروردین ندارند رغبتی...
من کجااااااا.... جرأت بوسیدنِ چشمانتان..
آبرویم را خریدی عاااقبت با اعتصاب....
حسین کاظم درویش
.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر