گزارش: پیرزنی، زیر زمین داغ پایتخت
آرمان:
مدیرعامل سازمان رفاه و خدمات اجتماعی شهرداری تهران میگوید آمار درستی
از تعداد متکدیان تهران در دست نیست و در عین حال 25 درصد متکدیان شهر، زن
هستند. اما اگر نگاهی به اطراف بیندازیم و در عبور پرسرعت روزانهمان از
ایستگاههای مترو و پیادهروها کمی هم به دور و برمان توجه کنیم، متوجه
میشویم که شمار متکدیان، بهخصوص متکدیان زن افزایش داشته است. این
افزایش، نکتهای است که حسین زارعصفت، مدیرعامل سازمان رفاه و خدمات
اجتماعی نیز به آن معترف است و البته حسن موسویچلک، رئیس انجمن مددکاران
اجتماعی نیز از آن سخن میگوید. موسویچلک میگوید: «زنان متکدي دو گروه
هستند؛ يک گروه کساني که به همراه خانواده تکديگري ميکنند، يک عده ديگر
هم زناني هستند که تنها هستند و چون درآمدي ندارند براي امرارمعاش خودشان
اين کار را ميکنند. اين موارد همراه با ساير آسيبهاي اجتماعي افزايش پيدا
ميکند. وقتي اعتياد، ايدز، طلاق و بيکاري وجود دارد بايد منتظر تکديگري
اقشار مختلف هم بود.» یکی از همین زنها که البته بستههای آدامسی هم
برای فروش دارد، نشست و قصهاش را برای ما نقل کرد.
هر روز در یک ایستگاه
اینکه
با کمری خمیده اما خیلی تر و تمیز با لباسهای مرتب، سر راه آدامس
میفروشد بیش از هرچیز نظرم را جلب میکند. کمر خمیدهاش باعث میشود
متواضعتر بهنظر برسد، تواضعی که دل رهگذران پرعجله مترو را لحظهای
بلرزاند و نگهشان دارد، پولی بدهند یا آدامسی بخرند و دوباره توی شلوغیهای
شهر گم شوند. مثل هر روز مسیرم را با عجله طی میکنم. لحظهای تعلل
میکنم؛ بهموقع رسیدن یا حرف زدن با پیرزن؟ پلههای خروج را خلاف سیل
جمعیتی که به سرعت به سمت روشنایی و آفتاب سوزان بیرون در حرکتند،
بازمیگردم و نزدیک است بین دست و پای آدمها زمین بخورم. پیرزن کنار
پلهها گوشهای ایستاده، چادری مشکی به سر دارد و یک بسته آدامس موزی به
دست، سرش را خم کرده و هر که خریدی میکند یا اسکناسی بیعوض میدهد، با
صدای بیرمقی دعایی میکند و تشکری. توی سالن، دورتر میروم، نزدیکهای
نمازخانه مترو ، تا همینطور که از کنار مغازههای کوچک مترو رد میشوم به
این فکر کنم که چطور پیرزن را قانع کنم چند دقیقهای آن حالت مجسمهوار
کنار پلههای خروج را رها کند، دست از کسب بکشد و برای من قصه بگوید. آقایی
یک دوهزار تومانی میدهد و یک بسته آدامس برمیدارد و میرود. آدامسهای
توی بسته کم شدهاند، زن از کیسه برنج کوچکی که کنار پایش گذاشته، چند تا
آدامس دیگر برمیدارد تا جای خالی آدامسهای فروختهشده را پر کند. میگویم
چند بسته آدامس میخرم و از او میخواهم، گوشهای روی پلهها نزدیک
نمازخانه چند دقیقهای کنار هم بنشینیم و حرف بزنیم. مقاومتی نمیکند، خسته
است و بدش نمیآید دقایقی را با غریبهای درددل کند و استراحتی. پیشنهادم
برای نشستن توی نمازخانه را نمیپذیرد و روی اولین پلهها، جایی در وسط
سالن خروجی و نزدیک نمازخانه مینشینیم و آدامسها را توی کیسه قائم
میکنیم که یک وقت «سربازها» نیایند و آدامسها را جلب نکنند. این سربازها
که پیرزن میگوید شاید جلوی کارش را بگیرند، همان ماموران مترو هستند که
زنان فروشنده توی واگنها را به فرار، فروش یواشکی لواشکها و تیشرتها و
صلوات شمارهای توی کولهپشتیشان و گاهی التماس بر سر نگهداشتن
جنسهایشان وادار میکنند. پیرزن میگوید کنار راه میایستد چون پایش را
ندارد که توی واگن آدامس بفروشد، آنوقت اگر «سربازها» بیایند و کشمکشی
اتفاق بیفتد نه قوت فرار دارد و نه توان ماندن: «اگه یک وقت بخورم زمین با
این کمرم فلج بشم برای خونه هم دردسر درست میکنم.» میگوید از تهرانپارس
میآید و برای آنکه یک وقت اتفاقی به آشنایی برنخورد، توی ایستگاههای
دور از خانه، میچرخد: «یک روز صادقیه، یک روز امام خمینی، یک روز اینجا،
توی ایستگاهها میچرخم مادر.»
آدمهای خانه
آدمهای
خانهای که پیرزن میگوید نگران است زمین بخورد، زمینگیر شود و برایشان
دردسر درست کند و سربارشان شود، همان دختر و نوهاش هستند که از زمانی که
دو پسرش رفتهاند خدمت سربازی، پیش آنها زندگی میکند. پیرزن قطرههای عرق
را که آهسته از روی بینی و گونههایش سرازیر میشوند با گوشه روسری پاک
میکند و با لحن کشدار بیرمقی میگوید: «دامادم که 14 سال هم از دخترم
بزرگتره نتونست زیر بار خرج زندگی تاب بیاره و رفت...» ماههاست که رفته و
دخترم مهریهاش را اجرا گذاشته، امااز آنجا که ماهی یک سکه با قیمتهای
امروز خیلی زیاد است، دامادش هر ماه 400 هزار تومان عوض مهریه میدهد و
دخترش باید با همان، خانه و پسر کوچک 6 ساله و مادرش را اداره کند. اما کم
آمدن خرج خانه از یک طرف و خرجی دادن به دو پسر سربازش وقتی 15 روز یک
بار به مرخصی میآیند و البته 1500 تومانی که هر روز خرج سیگارش میکند از
طرف دیگر، او را ناچار کرده روزها بیاید و جلوی رهگذارن، خمیده بایستد و
بستهبسته آدامس موزی بفروشد. آدامسهایی که خودش میگوید از بنکدار
میخرد و روی هر کدام 200 تومان سود میکند. «پسرها که از سربازی برمیگردن
باید یک پولی توی جیبشون باشه مادر، اونا که نمیتونن کار کنن، میان
مرخصی میخوان با دوستاشون برن بیرون، آدم باید پول تو جیبش باشه، یک وقت
پا بگیره به گلدونی چیزی بشکنه، آدم چه میدونه...». چه کسی خبر دارد؟
پیرزن میگوید دخترش و دامادش میدانند، پسرها هم، اما دو دختر دیگرش
بیخبرند. همانطور که گره روسری سفید و تمیزش را شل و چادرش را روی سر
مرتب میکند میگوید که شکستگی کمرش مال تصادف 12 سال پیش است و اگر به
توصیه دکتر باشد، نباید اینطور ساعتها یکجا بایستد، کانال تنگ میشود،
به نخاع فشار میآید و ممکن است فلج شود و برای همیشه بیفتد گوشه خانه،
آنوقت چه کسی خرجش را بدهد؟ یک سال است که پسرها رفتهاند سربازی،
خانهای که از باقیمانده پول فروش خانه، اجاره کرده بوده به صاحبخانه پس
داده و به امید روزی که پسرها برگردند و هوایش را داشته باشند، امروز کار
میکند و خرج خودش و پول توجیبی آنها را میدهد. پیرزن میگوید خانه خودش
را بعد از مرگ همسرش فروخته تا خرج جهیزیه دخترها کند و باقی را هم کمکم
خرج کرده تا روزگار خودش و پسرها که آن موقع، بچه مدرسهای بودند،
بگذراند.
اگر کمکهای بیعوض نباشد...
صورت
پیرزن، تمیز است و لباسهایش مرتب. از پشت چین و چروکها پیداست که روزگار
جوانی، زن زیبایی بوده و گذر ایام هم نتوانسته این زیبایی را بهطور کامل
محو کند؛ هنوز نشانههایی از روزهای جوانی در صورت زن به جا مانده. لبخند
بیرمقی میزند و میگوید اگر کمکهای بیعوض بعضی از رهگذران نباشد،
فروش روزانه به جایی نخواهد رسید. از روزهایی میگوید که یک نفر یک 50
هزار تومانی داده و درعوض یک بسته آدامس برداشته است. خوب به خاطرش نگه
داشته: «12 روز پیش بود. اومده بودم شربت بگیرم از داروخونه، پولم کم بود،
گفتم چند بسته آدامس بفروشم، یک مردی اومد و یک مشت پول بهم داد. توش
تراول بود، 5 تومنی و ده تومنی هم بود. نزدیک 150 هزار تومن پول بود. زنگ
زدم به دخترم از خوشحالی و همون موقع برگشتم خونه. همون باعث شد چند روز
مجبور نباشم کار کنم.» میگوید هر قدر عابران بیشتر میدهند او کمتر ناچار
است بایستد کنار راه. پلکهایش سنگینند و نگاهش خسته، یک بطری آب برایش
میخرم و به قولم وفا میکنم و بعد هم پیرزن را درحالی که روی پلهها نشسته
و پنهانی زیر چادرش آب میخورد-تا احترام ماه رمضان را داشته باشد- تنها
میگذارم و قاطی جمعیت خسته گرمازده، به دنبال باقیمانده روز میروم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر