یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

 يك زندگي زيبا!
( خاطره اي از مجاهدان شهيد علي فيض شبگاهي، رحمان مناني، ياسر حاجيان)
«سال 1363- فرانسه- مدرسه کودکان مجاهدين»
 
 
”من می خواهم بدانم که راستی زندگی يعنی اين که تو يک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پير شوی و ديگر هيچ؟ يا اين که طور ديگری هم توی دنيا می توان زندگی کرد!... .
ماهی سياه کوچولو رفت و رفت تا ببيند آخر برکه کجاست“ ...
يك زندگي زيبا!
( خاطره اي از مجاهدان شهيد علي فيض شبگاهي، رحمان مناني، ياسر حاجيان)
«سال 1363- فرانسه- مدرسه کودکان مجاهدين»
مسئول مدرسه مان برادر رشيد(علي فيض شبگاهي) بود. در يک صبح پاييزی، زنگ انشاء، برادر رشيد وارد کلاس مان شد. با مهربانی سلام کرد و گفت: «خب بچه ها امروز می خواهم داستانی برايتان بخوانم. با دقت گوش کنيد. چون در آخر يک سؤال ازتون می پرسم که روی اون فکر کنيد و هفته بعد پاسخ آن را بياوريد». آنگاه از کيف خود کتابی در آورد. جلدی آبی رنگ داشت و تصوير يک ماهی سياه روی آن نقش بسته بود. سپس به آرامی شروع به خواندن کرد:
”من می خواهم بدانم که راستی زندگی يعنی اين که تو يک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پير شوی و ديگر هيچ؟ يا اين که طور ديگری هم توی دنيا می توان زندگی کرد!... .
ماهی سياه کوچولو رفت و رفت تا ببيند آخر برکه کجاست“ ...
برادر رشيد، مکثی کرد. به ما خيره شد و پرسيد: «بچه ها، نظرتون چيه؟ بهتر نبود ماهی سياه هم تو همون برکه می موند؟ يک زندگی آروم و بی درد سر رو می گذروند؟ مثل ساير ماهی ها. چرا بی جهت خودش رو به خطر انداخت؟»
پهلويم ياسر نشسته بود. دستش را زير چانه اش گذاشته، غرق در داستان شده بود. آرام دستش را بلند کرد و گفت: «اگر ماهی سياه هم مثل همهٴ ماهی های ديگه تو همون برکه می موند و يک روز هم پير می شد، پس کی بايد می رفت آخر برکه رو پيدا کنه؟»
برادر رشيد پرسيد: «اما اين کار خطر داره. اگه اين کار رو بکنی، برای خودت انبوه دشمن درست می کنی. اصلاً هم معلوم نيست زنده بمونی تا بتونی آخر جويبار رو پيدا کنی!»
اين بار نوبت رحمان بود که دست بلند کند. رحمان گفت: «اگر هم زنده نمونی، يکی پيدا می شه که راهت رو ادامه بده و ته جويبار رو پيدا کنه!»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر