سه‌شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۳

«اجرتان با عشق!»




م. شوق.
«اجرتان با عشق!»
بعد از آن دریای پررازی
که مولانا گذاشت
روی دوش وزن و پای قافیه
با غزل ها، مثنویها حرف را تحویل داد،
تا بخوانیم و پس از ما نیز هم
آیندگان،
ناگهان فریاد زد:
«کشت من را فاعلاتن فاعلات». !
من دلم ناگاه سوخت
از برای بینوا اوزان شعر
طفلکی قافیّه ها!
این جفایی بود از آن پیر دهر؟
من برون می‌آورم رنجیدگیتان را ز دل
ای وزنها، قافیّه ها
من ستایش می‌کنم رنج شما را
ای هجاهایی که خود را
با طنین و رنگ و ضرب آمیختید
سالنی از رقص واژه ساختید از هر کلام
از برای روحهای شعر دوست
از برای سینه‌های داغدار
ازبرای دوستداران سرود
بهر آن آوازخوانانی
که نان زندگیشان با شما آماده گشت
و درون سازها رفتید و رقصیدید و شادیها به ما دادید.

پیر ما
زان جمله منظوری نداشت
شور جانش، طرز پروازی دگر می‌خواست زو
راه‌ها از هر طرف مسدود بود
غیظ قلبش را به جان واژه ریخت
خشم و دلتنگی ز زندان وجودش
سیلی‌ای بر صورت قافیه شد.
پیش من آیید اینک
من کنون می‌بوسم آن دستان و پاهای شما را
وزنها! قافیه‌ها!
خادمان شادمانیهای جاویدان انسان
اجرتان با عشق باد
اجرتان با عشق!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر