داستان سنگسار دختری که هیجده سال ویک روز داشت
که من همراه او شرمگنانه سنگسار نشده باشم.
آخ، ای سنگهای مرگبار
ای سنگهای تحجر و جاهلیت
ماخان (1)
بهروز برای نشریه زن آزاد
وقتی ساعت دوازده ضربه را نواخت و تمام شدن هفتاد و پنجمین روز از سال یکهزار و سیصد و شصت و نه شمسی را اعلام کرد، دخترک هیجده ساله شد. فردای آن روز دختری که هیجده سال و یک روز داشت، چال شده تا گردن در گودالی پر آب، زیر بارانی از سنگ بود. او شش ماه قبل در یکی از محاکم الهی که تعداد آنها اندکی کمتر از اهالی کشور است، محکوم شده بود که در اولین روز هیجده سالگیاش سنگسار شود.
خانه آنها در یک دهکده نزدیک شهر زنجان بود. نام دهکده بخاطرم نمانده است. البته این مهم نیست، دهکدهای مثل هزاران دهکده دیگر، که دور یا نزدیک شهرها هستند. گویا نام ده سوجاس بود. شانزده ساله بود که به شهر آمدند. در یک محله فقیرنشین، در یکی از آن محلّات که برخی آنها را " پلاستیکآباد"، "زورآباد" یا محلهای شبساخته می گویند، اطاقی گرفتند. پدر نداشت. یک خواهر و دو برادر کوچك و یک برادر بزرگ داشت که آنها را به شهر آورده بود. فردا یا چند روز بعد از آمدنشان، بردارش گفت که قصد دارد او را به عقد یکی از دوستان خودش در آورد که هم نانخوری از خانواده کم شود و هم کمکی به او. مردی که او را به عقدش در آوردند پنجاه و چند سال داشت. صاحب یک قهوهخانه که برادرش تمام روزهای خود را در قهوهخانه او می گذراند. همانجا می خورد، قمار می کرد و بعضی شبها نیز همراه صاحب قهوهخانه به الواتی می رفت.
او چهارمین یا پنجمین زن قهوهچی می شد. برای او یک خانه سه اطاقه در پشت محوطه قهوهخانه آماده کرده بود، با حیاطی کوچک و حوضی بزرگ. اولین شبی که دخترک به این خانه آمد یکی از شبهای سرد زمستان بود. خانهای سرد که او در تمام مدت می لرزید. عصر همان روز مرد قهوهچی با یک جعبه شیرینی و مقداری پارچه به خانهشان آمد. در همان قسمت ورودی اطاق نشست. یک استکان چای خورد. به دخترک گفت: خداحافظی کن باید برویم. دو برادر کوچکش سرگرم خوردن شیرینی بودند. مادرش پیچیده در یک چادر نماز گوشه اطاق کز کرده بود. دخترک در چهره مرد نگریست. مردی بود با چهره استخوانی، دو چشم ریز، موهای فرق سرش ریخته بود. از سیاهی لبهایش تعجب کرد! غم و دردی سنگین در قلبش احساس نمود. نمی دانست که در خانه آن مرد چکار باید بکند. هیچ تصوری از همخوابگی نداشت. جز تصور لگدهای برادرش و از دست سنگین او که بهر بهانهای او را بباد کتک می گرفت. و اخیراً هم هر جا که او را تنها گیر می آورد، بغلش می کرد، می بوسید و پستانهایش را فشار می داد. او جرئت نداشت که به مادرش و یا به کسی دیگر، چیزی بگوید.
مرد برخاست. کفشهای خود را پوشید. گفت:" چیزی که نداری، بقچهات را بردار که باید برویم!" دخترک با آن چهره مهتابی مبهوت در گوشه اطاق نشسته بود. برادرش نهیب زد:" یاالله بلند شو، چرا همهتان زل زدهاید؟" مادرش برخاست بقچه کوچکی را که از ظهر آماده کرده بود به دخترک داد. " برو دخترم، مرد جاافتادهای است. برو، خوشبخت باشی. هرچه گفت گوش کن. فکر ما رو هم نکن. خدا کریم است." دست دخترک را گرفت و بطرف در برد. مرد پیشاپیش می رفت. دخترک پشت سر او و برادرش عقب هر دو.
وقتی به خانه جدید رسیدند، برادرش حتی داخل نیز نیامد. گفت: از امروز این مرد توست. هرچه گفت، نه ندارد. اگر به او نه گفتی به من گفتهای." در را بست و رفت. دخترک وسط حیاط ایستاده بود. با ترس و بُهت. مرد دست او را گرفت از داخل دو اطاق گذراند. به اطاق آخری برد. اطاقی بود با یک گلیم و یک تشک پهنشده که روی آن لحاف تازه و سرخرنگی کشیده شده بود. مرد خندید:" این اطاق خواب من و توست. روزها با تو، شبها پیش بچهها. " دست دخترک را گرفت بطرف خود کشید. دخترک وحشت کرده بود. مرد شروع به کندن لباسهای خود کرد. " پس چرا لخت نمی شوی؟" دست به طرف دخترک برد. چادر از سرش برداشت. گیسوان سیاه دخترک مانند آبشاری سرازیر شد. با وحشت به ماهیچههای آوریخته و پاهای لخت او که اکنون کجی آنها دیده میشد، نگریست. مرد خود را بر رویش انداخت. دخترک چنگ می زد و مرد همچنان او را به خود فشار می داد. به زور خود را از زیر هیکل مرد بیرون کشید. به اطاق دیگر فرار کرد. نمی دانست چه باید بکند. از تماس بدن مرد با بدنش چندشش می شد. از آن چشمهای ریز و زرد وحشت داشت. گوشه اطاق نشست و شروع به گریه کرد. مرد از اطاق بیرون آمد. " پدر سگ حالا چنگ می زنی. برادر قرمساقات دو سال است که بخاطر تو مرا تیغ می زند. حالا تو به روی من چنگ می زنی."
مرد یک راست به خانه دخترک رفت. برادرش را بیرون کشید. " تو گفته بودی هر طور که خواستم، اما او که راه نمی دهد." برادرش خندید:" حتماً زورت نرسیده." دخترک همانطور گوشه اطاق چمباتمه زده بود که برادرش همراه مرد وارد شد. رو به مرد کرد و گفت:" تو برو بیرون، من راضیاش می کنم. مرد بیرون رفت. برادرش دست او را گرفت، کشانکشان به اطاق آخر کشید. سیلی محکمی بگوشش زد. طوری که دخترک روی رختخواب پهن شد. هیچوقت برادرش را چنین ندیده بود. چشمهایش حالت عجیبی داشت. خود را برروی دخترک انداخت. دخترک ناله می کرد. بغض راه گلویش را گرفته بود. برادرش برخاست." همین را می خواستی. حال باید به هر دویمان برسی. روزها مال او و شبها مال من." اگر به کسی چیزی بگوئی، خفهات می کنم." ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر