شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۳

هشتم آذرماه سالگرد اعدام ددمنشانه سیما دریائی

هشتم آذرماه ۱۳۹۳ سی و سومین سالگرد اعدام ددمنشانه سیما دریائی ..... نام سیما دریائی و ناهید محمدی برای اعدام از بلندگو شنیده شد! دخترخاله سیما هم که مانند سیما زندانی بود به سختی گریه می کرد و نمی خواست از او خداحافظی کند ..... از دستگیری سیما در سوم آذرماه تا روز اعدامش تنها پنج روز به درازا کشید! سیما پیش از اعدام نوشته بود: هر آنچه گفتم درست بود و برایش ایستاده ام، ستاره ای بودم که خاموش نشدم .....
روز ششم تیرماه سال ۱۳۳۱ در استان مازندران و در شهر بابلسر دختری زاده شد که پدر و مادرش نام او را سیما گذاشتند، سیما هم زیبا بود و هم تیزهوش بود و هم هنرمند، سیما از همان هنگام که کودک بود آواز خواندن را دوست داشت، آوازهای سیما دل انگیز و گرم و افسون کننده بودند و سیما آهنگ های "دلکش" هنرمند سرشناس مازندرانی را به همراه آهنگ های خوانندگان و هنرمندان دیگر بازخوانی می کرد، سیما دختری مهربان و انساندوست
بود و همدرد و یاور دردمندان و درماندگان بود، چون سیما دوستدار گل ها و گیاهان و طبیعت نیز بود روزهای آدینه می کوشید به کوهنوردی برود، بدبختانه سیما دچار بیماری قلبی شد و پزشکان به وی گفتند که کوهنوردی می تواند برایش زیانبار باشد اما چون سیما کوهنوردی را دوست داشت تا آنجا که در توان داشت می کوشید به کوهنوردی برود.
چون سیما تیزهوش بود نه تنها آموزش دبیرستانی را آن هم با دستمایه های اندکی که شهرهای کوچک مازندران داشتند به پایان رساند بلکه در دانشگاه تهران نیز پذیرفته شد، سیما در سال ۱۳۵٤ با آن که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران دانشجو بود اما چون وابسته به خانواده ای پولدار و توانگر نبود ناچار شد برای گذران زندگیش چندی در یکی از دبستان های پائین شهر در تهران آموزگار پیمانی شود، در این هنگام سیما تا آنجا که می توانست می کوشید دانش آموزان و خانواده های تنگدستی را که در پائین شهر تهران می زیستند یاری کرده و برای بهبود زندگیشان گام بردارد و دیدار با این خانواده ها او را از نزدیک با رنج ها و دردهای مردم ندار و تهیدست و دردمند آشنا کرد.  
در آن هنگام چند سازمان سیاسی با رژیم پادشاهی به نبردهای خونینی روی آورده بودند و چون سیما به اندیشه های سوسیالیستی باورمند شده بود از هواداران سازمان چریک های فدائی خلق ایران بود و در جنبش های سیاسی دانشجویان نیز کوشا بود، البته سیما در زمان رژیم پادشاهی هیچ پیوندی با سازمان چریک های فدائی خلق ایران نداشت و تنها دورادور هوادار ساده این سازمان بود، بدبختانه مردم ایران در سال ۱۳۵۷ پس از دیوانه بازی های فراوان محمدرضا پهلوی، پادشاه ایران، به جای انقلاب دست به انتحار اسلامی زدند و با آن که از زندان آریامهری دوزخی بی همتا در جهان به نام جمهوری اسلامی ایران ساخته شد اما رژیم پادشاهی نیز از میان رفت و سیما در سال ۱۳۵۸ به آرزوی دیرینه اش که پیوستن به سازمان چریک های فدایی خلق ایران بود رسید و از آن پس کوشش های او یکراست دارای زمینه سازمانی شدند.
سیما سرشار از شور و یکدلی که با یکرنگی و پاکدلی درآمیخته بود و با از خود گذشتگی و پشتکاری بی مانند در راه آرمان های دادخواهانه و انساندوستانه اش پیکار می کرد، سیما که در سازمان فدائیان در یک کارگروه فرهنگی و چاپ و نشر کتاب کار می کرد و با آن که دیرگاهی دچار بیماری قلبی بود با کوشش های شبانه روزی و خستگی ناپذیرش نشان داد که تا چه اندازه به آرمان هایش باورمند است، سیما به خودسازی و خودآموزی می پرداخت و از آموختن هر چیزی که بتواند در آینده سودمند باشد خودداری نمی کرد، برای نمونه سیما با کوشش فراوان به یادگیری کمک های اولیه پزشکی پرداخت تا در آینده اگر نیاز باشد دردمندان را یاری کند، سیما هرگز از آموختن و پژوهش و یاد دادن و یاد گرفتن در زمینه های گوناگون دست نمی کشید و در این باره ها بسیار کوشا بود.
پس از آن که در سی خرداد سال ۱۳۶۰ سازمان مجاهدین خلق ایران نبرد با رژیم آخوندی را آغاز کرد مزدوران رژیم ولایت فقیه به دستگیری گسترده کسانی که به خرافه ها و زوزه کشی های آخوندی باورمند نبودند پرداختند! در آن هنگام سیما دریائی که دچار بیماری قلبی بود دچار بیماری در آرواره ها و دندان هایش نیز شده بود و دندانپزشکان با بستن سیم هائی به گرداگرد دندان های سیما داشتند او را درمان می کردند، بسته شدن سیم ها و بست های ویژه دندانپزشکی برای سیما بسیار دردناک بود اما سیما که از یکسو دچار بیماری قلبی و از سوی دیگر دچار بیماری در آرواره هایش بود از سوی دژخیمان رژیم شناسائی شده بود و دژخیمان در به در در پی یافتن و دستگیری سیما بودند!
سیما با آن که به سختی بیمار بود می خواست برای گریز از دست سگ های هار و گوش به فرمان رژیم ولایت فقیه به کردستان برود، همه چیز برای رفتن سیما از تهران به کردستان آماده شده بود اما چند روز پیش از رفتن سیما به کردستان و در روز پنجشنبه سوم آذرماه سال ۱۳۶۰ مزدوران رژیم آخوندی وی را در یکی از خیابان های تهران شناسائی و دستگیر کردند! سیما که می دانست مزدوران رژیم حجاب و عفاف چه رفتارهائی را با دختران زندانی دارند چون سیانور به همراه داشت هنگام دستگیری می خواست با خوردن سیانور زنده دستگیر نشود اما مزدوران دست و پای او را گرفتند و پس از زدن چندین مشت و سیلی به سر و روی سیما انگشتان کثیفشان را در دهانش فرو کردند و سیانور را درآوردند تا سیما را زنده دستگیر کرده و با شکنجه از او بازجوئی کنند! با آن که سیما هم از سال ها پیش از بیماری قلبی رنج می برد و هم برای بیماری آرواره ها و دندان هایش به تازگی بست های ویژه دندانپزشکی به گرداگرد دندان هایش بسته شده بودند اما دژخیمان رژیم سیما را به زیر شکنجه بردند!
سیما حتی بدون شکنجه نیز از دردی جانکاه که دندان ها و آرواره هایش دچار آن بودند رنج می برد اما دژخیمان رژیم ولایت فقیه ده ها مشت و سیلی و توسری به سر و روی سیما زدند و چند دندان سیما را شکستند و پس از پر شدن دهان سیما از خون، صدها تازیانه به پاهای سیما زدند و سرانجام به سیما دستبند قپانی زدند و از سقف آویختند! پاهای سیما را که تازیانه ها آش و لاش کرده بودند دچار ورم و عفونت شده بودند و کتف سیما برای دستبند قپانی دچار در رفتگی شده بود و دستانش برای ساعت ها آویزان ماندن از سقف بی حس شده بودند! سیما برای شکنجه های فراوان آن چنان درب و داغون شده بود که زندانبان ها او را یکی دو روز به بهداری زندان اوین فرستادند و با آن که تنی زخمی و خونین داشت روز دوشنبه هفتم آذرماه سال ۱۳۶۰ به بیدادگاه انقلاب اسلامی فرستاده شد و در آنجا و در محاکمه ای پنج دقیقه ای به اعدام محکوم شد!  
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
منیره برادران دختری تبریزی که نه سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۹ در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بود در کتاب یادمانده هایش به نام: "حقیقت ساده" درباره سیما دریائی این چنین نوشته است: ( ..... عصرها به هنگام ورود تازه واردان به بند، جلو در تجمع می شد، هر کسی دنبال آشنائی می گشت، روزی من نیز در بین آنها آشنائی دیدم، سیما ! که از زمان دانشجوئی او را می شناختم، بارها با همدیگر کوهنوردی کرده و از دوستان هم بودیم اما مدت ها بود که یکدیگر را ندیده بودیم، با دیدن چهره تکیده و لباس سراپا سیاهش دلم گرفت، در یک لحظه فاجعه را پیش بینی کردم، نگاهمان از دور با یکدیگر تلاقی کرد، خندیدیم اما او با اشاره از ابراز آشنائی امتناع کرد، شب هنگام او را در گوشه راهرو دیدم، جلو رفتم، یکدیگر را بوسیدیم، گفتم: "آشنائیمان طبیعی است و شک برانگیز نیست!" از علت دستگیریش سؤال کردم، گفت: "وضعش مشخص است و رفتنی است، لذا نمی خواهد برای من دردسر درست کند!" در حالی که به شدت متأثر شده بودم به او اطمینان دادم که دردسری پیش نخواهد آمد!
چهار روز پیش دستگیر شده بود، سیانور همراه داشته است اما پاسداران در لحظه دستگیری دست در دهانش کرده و مانع خوردن سیانور شده بودند! همه اطلاعات را داشتند، کسی که سیما را لو داده بود درباره اش همه چیز را می دانسته است! با این همه سخت شکنجه شده بود، سه روز بازجوئی کرده روز چهارم او را به دادگاه فرستاده بودند و حالا در انتظار اجرای حکم بود! می گفت: "دخترخاله اش هم که با وی هم خانه بوده دستگیر شده است." سخت نگرانش بود و می گفت: "بعد از رفتن من او تنها خواهد ماند." به من سفارش می کرد که او را تنها نگذارم، فردای آن روز اسمش را به همراه نام دیگری از بلندگو خواندند که خود را برای رفتن آماده کنند! فرصتی باقی بود تا با سیما آخرین دقایق زندگیش را شریک باشم، باهم به هواخوری رفتیم، باران نم نم می بارید، او که شمالی بود باران را بسیار دوست داشت، سیگاری آتش زدیم و از گذشته ها و حال گفتیم، او از اعتقاد خود به چریک های فدائی که در تمامی زندگی مبارزاتیش به آن وفادار بود صحبت کرد.
در بازجوئی و دادگاه نیز از اعتقادش دفاع کرده بود، می گفت: "پیروزی نزدیک است، ارتش رهائی بخش ما جنگ چریکی را از جنگل های شمال آغاز خواهد کرد." می دانستم که اینها آخرین سخنان او هستند اما تصور این که ساعاتی دیگر این انسان زنده و پرشور را آتش تیر خاموش خواهد ساخت دیوانه ام می کرد! در میان گفتگوهایمان دختر جوان دیگری که با سیما دوست بود آمد، او را قبلا در بند ندیده بودم، سیما او را به من معرفی کرد: "ناهید" اسم او را نیز همراه سیما خوانده بودند، هر دو همسفر بودند! ناهید گفت: "او را نیز روز قبل به بند آورده اند." دنبال موچین می گشت که ابروهایش را مرتب کند! با خنده به سیما گفت: "می خواهم مرتب بروم!" سیما نیز خندید و از کیفش موچینی را درآورد! ناهید یک هفته قبل دستگیر شده بود، او را هم مسئول تشکیلاتیش لو داده بود! ناهید در تمام مراحل بازجوئی از اعتقادش دفاع کرده بود، بازجو می خواسته او را به بحث ایدئولوژیک بکشاند، ناهید گفته بود: "شما اقتصاد را درست کنید، من کاری با ایدئولوژیتان ندارم!"
ساعتی بعد مجددا اسمشان را خواندند، سیما آخرین سفارشات خود را از بابت نگرانیش در مورد دخترخاله اش به من کرد، دخترخاله اش در آن لحظه به شدت می گریست و حاضر به وداع نبود! دو دختر قهرمان که هنوز در بند گمنام بودند دست یکدیگر را گرفته خداحافظی کرده و با خنده بند را ترک کردند! به سراغ دخترخاله رفتم که در غمش شریک باشم اما او می خواست تنها باشد، به هواخوری رفتم، هنوز باران می بارید، نزدیک غروب بود، بغض فرو خورده ام ترکید و سیل اشک هایم جاری شد .......... )  
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
مینا زرین دختر دیگری که نه سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۹ در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم آخوندی زندانی بوده است درباره سیما دریائی این چنین نوشته است: ( ..... سیماجانم از یادت نمی کاهم، تو یکی از افراد تأثیرگذار زندگیم بودی، دلم می خواهد از بازجوئی های دهه ۶۰ و شبیخون های شبانه که همه جا را برایمان زندان ساخته بودند بگویم، دلم می خواهد قصه ام، دختران و زنانی که انرژی بخش و قدرت دهنده راهم بودند را بگویم، دلم می خواهد از اوراق گلگون و از آرشیو انباشته مادران حماسه ساز دهه ۶۰ که لباس های فرزندانشان را از دژخیمان تحویل گرفتند، دلم می خواهد از شورها و از زندگی جمعی، از نشکستن روحیه ها، از بحث ها، درگیری ها، از یاری دادن ها، عشق به انسان و هزاران آرزوی تحقق نیافته بگویم.
در آذرماه سال ۶۰ در زیر بازجوئی با این زن شجاع و نترس آشنا شدم، تا چند ماه پیش عکسی از او نداشتم و چهره اش را در ذهنم حک کرده بودم تا مبادا چهره اش به فراموشی رود، حال در این ماه های اخیر عکس سیما را در فیسبوک رفیق هم زندانی عزیزی پیدا کردم، سیما جانم از یادت نمی کاهم، تو یکی از افراد تأثیرگذار زندگیم بودی، تو برای همیشه در جانم جا گرفتی، دلم برایت بسیار تنگ می شود، سیما دریائی در موقع دستگیری سیانور به همراه داشت ولی نتوانسته بود از آن استفاده کند و زنده به دست دادستانی زندان اوین افتاده بود! با او در محل بازجوئی آشنا شدم، رفاقتی عجیب و دوست داشتنی بین ما ایجاد شده بود، او به ما یاد می داد که از بازجوها نترسیم، بازجوها همه چیز را نمی دانند! از حرف های ما سؤال در می آورند! پس خیلی با دقت و حساب شده برخورد کنید، در درجه اول نترسید و بعد در سؤال و جواب ها دقت کنید!
آن چنان بر تنش کابل زده بودند که نمی توانست نفس بکشد! از من چند سال بزرگتر بود و می گفت پیش بینی این روز ها را داشته، شاید ده ها و صدها کابل بر کف پایش زده بودند ولی پایش باز نشده بود! وقتی که پائی زخمی می شد بازجوها دوباره روی پای زخمی می زدند که دردش ده ها برابر می شد! ازش سؤال کردم: چه جوریه که کف پاهای تو باز نشده؟ او به من گفت: "در تابستان های گرم با پای برهنه روی صخره ها راه می رفتم تا اگر روزی به دست رژیم افتادم با عجز و ناتوانی نمیرم!" سیما وقتی زیر بازجوئی می رفت شکنجه گران کابل ها را آن قدر سریع می زدند که اصلا قابل شمارش نبودند و وقتی او از بازجوئی برمی گشت دوباره برایمان می گفت که به چه شکل و چگونه با جلادان بر خورد کنیم، او در سال ۶۰ با دفاع از تشکیلات سیاسیش در زندان اوین اعدام شد ..... )
★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
از دستگیری سیما دریائی در روز پنجشنبه سوم آذرماه ۱۳۶۰ تا روز اعدامش در بعد از ظهر روز سه شنبه هشتم آذرماه ۱۳۶۰ که به همراه ناهید محمدی تیرباران شد تنها پنج روز به درازا کشید! سیما پیش از اعدام نوشته بود: هر آنچه گفتم درست بود و برایش ایستاده ام، ستاره ای بودم که خاموش نشدم .....

برگرفته از: 

سایت ها و کتاب ها و منابع گوناگون
تبریزی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر