دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۴

#ایران#iran#


(گلستان سعدي ـ باب اول)
«پادشاهی به كشتن اسيری اشارت كرد. بيچاره در آن حالت نوميدی مَلِك را دشنام دادن گرفت، چرا كه هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.
   ملك پرسيد: "چه می گويد؟"
   يكی از وزرای نيك محضر گفت: ای خداوند! همی گويد: "و الكاظمينَ الغيظ و العافين عَنِ النّاس" (=فروخورندگان خشم و بخشندگان بر مردم).
مَلِك را رحمت آمد و از سرِ خون او درگذشت.
   وزير ديگر، كه بر ضدّ او بود، گفت: ما را نشايد در حضرت (=پیشگاه) پادشاهان سخن، جز به راستی گفتن ... اين، ملك را دشنام داد و ناسزا گفت!
   ملك روی از اين سخن در هم آورد كه: مرا، آن دروغ، پسنديده تر آمد از اين راست، كه روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خُبثتی (=پلیدی). خردمندان گفته اند:
               دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز».

                                                                  ***
 كمندِ احسان
سعدي

به ره در, يكي پيشم آمد جوان
   به تَك در پيَش گوسفندي دوان

بدو گفتم اين ريسمان است و بند
   كه مي آرد اندر پيَت گوسفند

سبُك طوق و زنجير از او بازكرد
   چپ و راست پوييدن آغازكرد

هنوز از پيَش تازيان مي دويد
كه جو خورده بود از كفِ مرد و خويد

چو بازآمد از عيش و بازي به جاي
مرا ديد و گفت اي خداوند راي

نه اين ريسمان مي بَرَد با منَش
   كه احسان كمندي است برگردنش

به لطفي كه ديده ست پيلِ دمان
   نيارد همي حمله بر پيلبان

بدان را نوازش كن اي نيكمرد
   كه سگ پاس دارد چو نان تو خورد

بر آن مرد كُندست دندان يوز
كه مالد زبان بر پنيرش دو روز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ تَك: دو, تاخت
ـ سبُك: بي درنگ, فوراً


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر