پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳

شعله پاکروان مادر ریحانه جباری...به بهانه ی سرعت گرفتن ماشین اعدام




خبرگزاری قاصدان آزادی :شعله پاکروان مادر ریحانه جباری ,به بهانه ی سرعت گرفتن ماشین اعدام دلنوشته ای دارد برای مادران و پدرانی که نام فرزندشان درلیست سیاه اعدامیان است!
فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
وقتی ریحانه دستگیر شد زندگی رنگ دیگری پیدا کرد . چیزهای دیگری میدیدم و با افراد جدیدی آشنا میشدم که پیش از آن در باره شان هیچ نمیدانستم . من چه میدانستم خانواده ی زندانیان چه میکنند ، فکرو غم و نگرانیشان چیست ، معنی ملاقات هفتگی و هزار مسئله ی پیرامونش را از کجا میدانستم ؟ چه میدانستم حکم اعدام چه تاثیری روی ذهن آدم دارد؟ حکم اعدام ، تمرکز را میگیرد . دست و دلت به هیچ کاری نمیرود . نظم زندگی ت را میگیرد . آرامش و خواب و خوراکت را از بین میبرد . پیرت را در میاورد . پدرت را هم میسوزاند . وقتی تب و تاب اجرای حکم فرا میرسد نیز با چیزهای جدیدتری آشنا میشوی . خبر قریب الوقوع بودن اعدام که درز میکند ، هیاهو برپا میشود . چشم و گوش ات باز است . هر لحظه میشنوی که فلان سازمان بین المللی هشدار داده . فلان مقام سیاسی بهمانی را احضار کرده . ... سیل بیانیه در محکوم کردن احتمال اعدام عزیز دل تو صادر میشود . ته ذهنت بارقه ی امید زده میشود که شاید این بار بخت با تو یار باشد و این نامه ها و قطعنامه ها موثر واقع شده و پاره تن تو از مرگ برهد .
اما....
فقط بعد از یکشب قدم زدن پشت زندان رجایی شهر یا هر دیوار بلند دیگری ، بعد از هزار بار خدا خدا گفتن ، بعد از هزار بار صدا زدن اسم فرزند نازنینت ، بعد از ساعتها اشک ریختن ، بعد از اینکه شیره ی جانت به کلی کشیده شد ، بعد از یخ زدن مغز سرت ، بعد از پاره شدن بند دلت ، بعد از دیدن زنانی که یواشکی هق هق میکنند و نگاهشان را از نگاهت میدزدند ، بعد از دیدن چهره ی بهت زده و دهانهای باز مردان فامیلت که با ماموران دم در زندان حرف میزنند ، میفهمی که خبری شده . با چشم دنبال پاسخ مهمترین سوال زندگی ت هستی : تموم شد ؟ حکمو اجرا کردن ؟
جواب کلامی نخواهی گرفت . فقط صورت های مچاله شده و پره های لرزان بینی و چشمهای خیس میبینی . خودت باید جواب را پیدا کنی . توی سرت صدای گرداب میپیچد . وزنت را از دست میدهی . سرت گیج میرود . رنگت هم میپرد . این را بعدا در فیلمهایی که از تو گرفته شده میبینی . چند دقیقه ارتباطت با کل کائنات و کهکشان قطع میشود . تنها در چند دقیقه از لحظه ی تولد خودت تا زمان حاضر را مرور میکنی . بغض فروخورده ات ، بیم و امید ، تحقیرهای قبل از ملاقات با زندانی ، حقه بازی های اهالی عدالتخانه ی خالی از هر گونه عدل و داد ، دروغ و دغل های سیاست بازان و نمایندگانی که سراغت فرستاده اند ، بیانیه های چپ و راستی که نهادهای بین المللی برای نجات جگرگوشه ات صادر کرده اند ، و هزار و یک چیز دیگر در ذهنت بزرگ و پررنگ میشود . در آخرین صدم ثانیه ، چهره ی محبوب فرزندت ، تمام قاب ذهنت را پر میکند . با چشمهای بسته . رقصان بر بالای چوبه ی دار . و این تصویر ، مثل پتک توی سرت فرود میاید ... . نتیجه معلوم است . تو فهمیده ای که عزیزت نفس ندارد . دیگر جان ندارد . و تو که میخواهی جانت را به آن عزیز بدهی ، نیرو میگیری . نفس عمیقی میکشی و بازدمش میشود یک فریاد . فریاااااااااد میزنی . اسم دلنشین بچه ات را . عزیزت را . جوانمرگت را . اعدامی ات را . خیلی که با ایمان باشی خدا را هم صدا میزنی . نه از روی تمنا . از او میپرسی که چرا ؟
این تمام چیزی است که در آن لحظات سخت و نفسگیر خواهی دید . اگر عزیزت به سیاست آلوده باشد کسانی هم برای خالی نبودن عریضه ی سیاسی شان ، آن شب را پشت زندان اطراق میکنند . تا بعدا فیلمش را نشان بدهند و مهرشان را در خون فرزند تو بزنند و پای اعلامیه های شان بکوبند .
اینها را برای این بازگو میکنم که مادران اعدامیانی که در نوبت اعدامند بدانند چه در پیش رو دارند . بدانند که محال است بتوانند ماشین اعدام را متوقف کنند . هیچ کس با خواندن بیانیه مانع اعدام کسی نمیشود . هیچ بیانیه ای باعث زندگی دوباره اعدامی نمیشود .
مادر عزیز ، پدر نگران ، بخوان بیانیه های قبلی را . مقایسه شان کن . کدامشان با دیگری فرق دارد؟ فقط اسم افراد متغیر است . عفو بین الملل خواستار توقف فوری حکم اعدام فلانی شد . فقط همین . خسته نباشند . خیلی زحمت میکشند . زحمت جابجایی اسم اعدامی و فکس آن به مقصد . همین . و ما خانواده های بینوا دچار توهم میشویم که لابد جهان به دادمان خواهد رسید درین روزگار بیداد .
نه ، پدر و مادر رنجدیده ، هیچکس به دادت نخواهد رسید . فرزندت لاجرم بالای دار آخرین رقص جوانی اش را به نمایش میگذارد . و تو دچار مالیخولیای ذهنی خواهی شد که فرزندم رگ پشت گردنش قطع شد یا خفه شد ؟ عزیز دلم خیلی پاهایش را تکان داد تا جان بدهد یا کم ؟ زبانش بیرون زد یا نه ؟ چشمانش از حدقه بیرون جهید یا نه ؟ زخم پشت پایش بر اثر پابند درد داشت یا نه ؟ گرسنه اش بود یا نه ؟ تب داشت یا نه ؟ آخرین شب کتکش زدند یا نه ؟ تحقیرش کردند یا نه ؟ ....
پدر و مادر همدردم ، این تازه اول ماجراست . در آن هیاهو و بگیر و ببند باید حواست باشد که کسی را به قبرستان نزدیک زندان بفرستی . همان موقع . بلافاصله . وگرنه ممکن است عزیزت را همانجا دفن کنند . یادت باشد پیکر نازنین جگرگوشه ات را تحویل بگیری . راستی یادت باشد همان موقع لباسش را پس بگیرید . وگرنه داغی بر دل خواهی داشت که لباسش را میسوزانند و تو برای همیشه محرومی از داشتن لباسی که نازنین دختر یا پسرت در آن عرق مرگ کرده و لرزیده و رقصیده است .
فردایش هم اگر بخت با تو یار باشد ، جسد بیجان پاره تنت را پیچیده در کفنی سفید خواهی دید . از این خیال خام بیرون بیا که میتوانی در غسالخانه تطهیر تن نیلوفری مه پیکرت را ببینی . نه جانم . او را جداگانه شسته اند و از در پشتی بیرون فرستاده اند . به سرعت برو سر گوری که دهان گشوده . وقتی آن همه مامور را میبینی تعجب نکن . این یک روند عادی است . گوشهایت را بگیر تا نشنوی عربده ماموری که میگوید " صاحب این جنازه منم و هر وقت بخواهم چالش میکنم . هر کس هم زر بزند همینجا با همین اعدامی خاکش میکنم " .
حواست باشد ، اگر شانس داشتی که بتوانی گوشه کفن را باز کنی و صورت خیس نازنین فرزندت را ببینی ، مثل من هول نشو . اجازه بده همه ی کسانت با عزیزی که روی زمین دراز کشیده ، وداع کنند . خودت هم خوب نگاهش کن . چشمهای قشنگش را ، پیشانی بلندش را که نشان از اقبال بلندش نداشت ، لبهایش را ، گونه و چانه اش را . ببوسش . تک تک اعضای صورتش را . وقتی خم شده ای تا ببوسیش ، یواشکی پنبه ها را کنار بزن . یاس کبود روی گردنش را ببین . بویش کن . اگر دهانش برجسته شده نگران نباش . ناشی از فشار زبانش نیست . تکه ای تربت است که غسال در دهانش گذاشته . غسالان نسبت به اعدامیان با مهر و عطوفت بیشتری رفتار میکنند . همه شان جمع میشوند و دعا میخوانند . همان مراسمی را انجام میدهند که برای مراجع دینی میکنند . و مهری که روی پیشانیشان گذاشته اند نقطه ختم مهربانی آنان است .
حیف که نمیتوانی بیشتر کنار بزنی . میدانم از چه میترسی . وحشتت از این است که مبادا کاری کنی و مامور عربده زن را عصبانی کنی و او حمله کند و کفن پاره شود و عشقت برهنه بماند . تمام ذهن مرا هم ، همین وحشت پر کرده بود . ولی آنان نیز خط قرمزی دارند .
فرزند را در خاک میگذارند . به حرفشان گوش نده که اعدامی نماز و تلقین ندارد . به رسم خودت میتوانی انجام بدهی . به شرطی که ساکت باشی . از کسانت بخواه آرام باشند تا مراسم به پایان برسد . بدون تنش .
بعد آخرین کار را بکن . ساکت باش . بی تابی نکن . خودت را نزن . بعدا زمان کافی خواهی داشت که خودت را بزنی و کبود کنی . موهایت را بکنی و صورتت را بخراشی . الان فقط بیل را بردار و خاک بریز . با هر بیل خاکی که میریزی ، رویایت را دفن میکنی . و قلبت خالی میشود . دندانهایت را روی هم فشار میدهی . چشمهایت را ریز میکنی . و همزمان ، گذشت و فراموشی را خاک میکنی . با هر بیل که میریزی ، چیزی در وجودت جوانه میزند . نفرت .
نفرت از بیانیه های رنگارنگ بی ارزش و غیر کارامد . نفرت از قول های ریاکارانه . نفرت از خارجی و داخلی . نفرت از نهاد و سازمان .
کنار این نفرت ، عشق هم جوانه ای خونین میزند . عشق به مردم عادی که صادقانه کنارت اشک میریزند . شعار نمیدهند و بیانیه صادر نمیکنند و به تو امید دروغین نمیدهند . با همه وجود شانه هایت را میمالند و دستت را میگیرند و آب به لبانت نزدیک میکنند تا دوباره جان بگیری . یواشکی روی سرت از خاکی که عزیزت را در خود بلعیده ، میریزند با این امید که داغ جگرت سرد شود .
دوست همدردم ، بعد از این یک سوال همیشه در سرت تکرار خواهد شد : چه نیازی به وجود سازمانهایی مثل عفو بین الملل یا حقوق بشر یا کمیساریاهای مختلف هست ، وقتی قدرت ندارند از مرگ جوان تو جلوگیری کنند ؟ وقتی که گوشها کر است و فریاد جگرخراش تو شنیده نمیشود؟ بود و نبود اینها چه فرقی میکند ؟
بخش نفرین شده ی قلبت جواب خواهد داد : همه ی این بازی ها برای پول است . خدا میداند به ازای هر بیانیه چه میزان پول به گردش در میاید . پولی که به خون فرزند تو آغشته است . بعد از آن انگیزه ات برای هر چیزی از بین میرود . میبینی ؟ تو دیگر با مردگان فرقی نداری . تو هم با فرزندت اعدام شده ای . فقط چوبه ی دار را تجربه نکرده ای ....
چند روز یا چند هفته ی دیگر بیانیه ی جدیدی صادر میشود که اسم اعدامی عوض شده . همان هیاهو ، همان داد و بیداد . حالا چشمهای تو بازتر شده و فقط میخوانی و میخندی . راهی را که تو رفته ای ، توسط دیگران در حال طی شدن است . تاریخ تکرار میشود و هزاران بار دیگر همین قصه با همین آب و تاب گفته میشود . و تو خسته از تکرار بی پایان ، شانه هایت را بالا میاندازی و میگویی : حیف ، کوچه ها خالی از جوانان رشید میشوند و خانه ها غرق حزن .
نیمه شبهای بی پایان که خواب از چشمانت فرار کرده به تراس خانه ات پناه میبری و به سکوت شهر گوش میدهی . برای سرازیر نشدن اشکت ، سرت را بالا میبری و میبینی که آه زنان از دودکش خانه ها به شکل ابری انبوه به سوی آسمان میرود و تو فکر میکنی خدا هم خسته شده از این همه تکرار . پشتش را کرده و بی خیال به آنسوی کائنات مینگرد . جایی در دوردست . تو هم خیره میشوی به آن دور دورها و آرزو میکنی که همین روزها نفسی که فرو میدهی و مفرح ذاتت نیست ، دیگر بالا نیاید و ممد حیات هم نباشد . مدتهاست که شکر واجب بر هر نعمت را فراموش کرده ای . اطرافت را نقمت پر کرده و نعمتها گریخته اند .
این درد مشترک همه ماست . ما ، خانواده های اعدامیان .

-----------------------------------------------------------------

Freedom Messenger - Ghasedane Azadi

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر