شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۳

متن مصاحبة مجاهد قهرمان غلامرضا خسروي بعد از ابلاغ حكم اعدام

تاریخ ایجاد در 16 خرداد 1393
چه احساسي داشتي وقتي که در اخبار مي شنيدي يک نفر (به هر دليلي) اعدام شده است؟
اولين احساسي كه به من دست ميداد حس تنفر و نفرت از اين وقايع مي بود. و بعد اينكه چرا بايستي انسانها بخاطر اعتقاداتشان و حق طلبي به جوخه هاي تيرباران يا چوبه هاي دار سپرده شوند يا بر روي تختهاي شکنجه به شهادت برسند. و از سوي ديگر احساس غرور و سربلندي بعنوان يک انسان که همنوعاني دارم که بخاطر دفاع از شرف و آزادگي تا پاي جان بر عهد و پيمان خود محکم و استوار ايستاده اند و مي بايد که از آنها بياموزم و توشه راه سازم .
آيا فکرش را مي کردي که روزي خودت محکوم به اعدام شوي؟
بله فکرش را مي کردم، چرا که جنايتکاران حاکم بر اين مرز و بوم را بخوبي شناخته بودم، کساني که حتي به نويسندگان ، روزنامه نگاران، شخصيتهاي مذهبي و کساني مثل زهرا کاظمي ها که تنها به وظيفه ي رسانه اي خود عمل مي کرد رحم نکردند و آن طور ددمنشانه و رذيلانه آنها را به شهادت مي رساندند، با ما چه خواهند کرد؟ و قبلا نيز با پوست و گوشت و استخوان خود آن را لمس کرده و شناخته بودم. قتلهاي سياسي و زنجيره اي دهه هاي 60 و 70 را فراموش نکرده ايم، که توسط همين جانيان و آدمکشان صورت گرفت. روزي که دستگير شدم (5/12/86) در هنگام انتقالم از رفسنجان به بازداشتگاه وزارت اطلاعات رژيم در کرمان، در اتومبيل به شدت مورد ضرب و شتم و توهين و تحقير و تهديد قرار گرفتم، مسئول آن تيم عملياتي گفت؛ که همانطور که توي اين سالها نگذاشتيم خودت به دانشگاه بروي نمي ذاريم پسرت هم به دانشگاه برود، زنت و پسرت را هم خواهيم آورد و کاري مي کنيم که به خواري و ذلت بيفتي، در آن وضعيت و فضا، يک لحظه به ياد پسرم حسام افتادم و پيش خودم گفتم که ديگه حسام بجاي اينکه با پدرش زندگي کند بايد با ياد و خاطرات او و با عکسها و تصوير پدرش زندگي کند، ( که تازه اون هم به شرايط فکري، روحي، اعتقادي و شخصيتي او بستگي دارد که چه برداشتي از منش، عملکرد و فعاليتهاي پدرش خواهد داشت) در هر صورت مي خواستم بگويم که بله فکرش را کرده بودم و مي دانستم که با چه دشمن جلاد و خون ريز و جنايتکاري روبرو هستيم و وصيت هم کرده بودم.

به هنگام دريافت حکم:مرگ را چگونه مي بيني؟
نگاه من به مرگ، نگاه منفي نيست، چرا که آنرا پايان راه نمي بينم و آن را به عنوان يک واقعيت به معناي واقعي کلمه شناخته ام و حتي بارها و بارها در زندگي شخصي، سياسي و شغلي ام تا چند قدمي آن رفته ام، چشم انداز مرگ با هدف باعث مي شود که قدر زندگي را بهتر شناخته و با عشق زندگي کنم عشق به همه پديده ها و انسانها و جامعه......
مرگ شايد پايان زندگي جسماني و مادي ما باشد ولي ما با مرگ افتخار آميز همواره جاري و ساري خواهيم بود و البته بعضي از زندگي ها در واقع ذلت و خفت و خواري و مرگ حقيقي است ( الموت في حياتکم مقهورين و الحياه في موتکم قاهرين) و نهايتا بايد بگويم که مرگ در راه آرمانهاي والاي توحيدي و انساني ، تاسف بار که نيست هيچ، بلکه آنرا اساسا مرگ نمي دانم و آنرا حيات واقعي و جاودان دانسته و بسيار شيرين، پر افتخار و ستودني مي دانم، و چنين انسانهايي همواره زنده و جاويد و ماندگار و اثر گذارند.
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من – باري- همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن از بهاي آزادي آدمي افزون باشد .....

چه احساسي نسبت به زندگي پيدا کردي، در لحظه اي که فهميدي محکوم به اعدام شدي؟
(آري، آري زندگي زيباست،
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست،
گر بيفروزيش
رقص شعله اش در هر کران پيداست)
احساس کردم که تا آنجا که در خدمت رهايي مردم تلاش کرده ام زندگي ام بيهوده نبوده و احساس سبکبالي کردم و اکنون هم، همان وظايفي را که قبلا بر دوشهاي خود احساس مي کردم، بعد از ابلاغ حکم اعدام نيز همان احساس را داشته ام ( که مي بايستي زندگي ام در جهت احقاق حقوق ستمديده گان و نيل به جامعه اي آزاد و رها و سعادت مند باشد و الان وظيفه ام سنگين تر هم شده و بايد اين فدا کردن را هر چه پربارتر و سودمند تر سازم) و نبايد در مقابل اين حکم ظالمانه و جنايتکارانه کمر خم کنم، چرا که دشمن، ما را خوار و ذليل و زبون و در مانده مي خواهد.

آخرين آرزويت چه بود؟
هميشه آرزويم سعادت و خوش بختي مردممان در سايه يک سيستم دموکراتيک واقعي و کشور حقوق بشري و مبتني بر اراده ي مردم با عالي ترين مناسبات انساني و عدالت اقتصادي و اجتماعي، برابري هاي مذهبي، قومي و جنسيتي که از هر گونه استبداد و بهره کشي انسان از انسان بري بوده و عاري  از فقر و بيکاري و فساد و تباهي انسانها باشد.

فکر مي کردي اگر دوباره به زندگي عادي برگردي چه کارهايي را دوست داشتي که انجام دهي؟
محکمتر و استوارتر در راه تحقق همان آرزوها و آرمانهاي توحيدي، انقلابي و رهايي بخش گام بر خواهم داشت.
از زندگي چه فهميدي؟
فکر مي کنم پاسخ اين سئوال در توضيحات قبلي ام نهفته باشد. علي ايحال آنچه را که از زندگي فهميده ام شايد بتوان در يک جمله خلاصه کرد؛ صداقت و تلاش و بردباري در سختي ها، ايثار و گذشت براي آسايش و رفاه ديگران، سختکوشي و استفاده بهينه از امکانات در جاي خود، بوده .
دوست داشتي که مردم چه کاري براي تو انجام دهند؟
هيچ انتظار و توقع شخصي از کسي نداشته و ندارم، فقط دوست دارم که مردم وظيفه و رسالت هاي ملي و ميهني خود را به خوبي شناخته و در بزنگاه هاي تاريخي و تعيين کننده در سرنوشتشان حضور فعال و مستمر داشته باشند و از فرزندان مبارز و مجاهد خويش حمايت کرده و تا رسيدن به آزادي فارغ از تفاوتهاي قومي، مذهبي، متحد و يک پارچه در ميدان عمل انقلابي و آزاديبخش حاضر باشند.

آيا در زندگي چيزي هست که بخواهي جانت را در راه آن تقديم کني؟
البته : آزادي، رهايي مردم از چنگ موانع و جبرهاي اسارت بار و نيل به کمال هاي مطلوب يگانه ساز، والا، ارزش از ديدگاه من مي باشد که در راه آن مي توان جان باخت.
آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي دست خود زجان شستم از براي آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را ميدوم به پاي سر در قفاي آزاد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر