7.1.2017
كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها 18دی: "وسوسه مرگ عجيب
ترين وسوسهيي است كه اين روزا دارم، وقتي كه علي را حلق آويز كردن اين
وسوسه رو نداشتم. آخه علي فقط نوزده سال داشت، شايد هم هيچ وقت تو زندگي اش
به مرگ فكر نكرده بود كه خود را پاي چوبه دار ديد، مي خنديد. واقعا نمي
فهميدم به چي ميخندد. شايد هنوز مرگ را باور نكرده بود، شايد مثل من به
وسوسه مرگ دچار نشده بود. شايد هم فكر مي كرد كه دارن شوخي مي كنند كه به
خاطر چند گرم مواد بدارش بكشند. حالا هم كه ميرم مزارش انگار صداي خنده اش
را مي شنوم ، شايدم به همين خاطر هستش كه مي خوام پيش او باشم، كه بخندم.
اما يادمه كه مي گفت” مي خوام تو خوشبخت ترين خواهر تو دنيا باشي“.
وقتي دچار وسوسه مرگ مي شم كه خبر اعدام زندونيها را مي شنوم. خيلي دلم مي خواد از زندان رجایی شهر و قزلحصار و اوين خبري به من نرسه. اما همين كه تلگرام رو باز مي كنم يا همين كه موبايلم را روشن مي ذارم و خبرها را می بینم؛ فریاد می زنم خدايا! كي اين اعدامها تموم مي شه؟ حالا ديگه براي خودم تو تقويم روزانه ديگه قرارهاي مهموني با دوستام را نمي نويسم، ديگه برنامه ها و قرارهاي هفته رو توش وارد نمي كنم. به جاش اعدامي هاي هر روز را مي نويسم. يه جوري شده عادتم از همون روزي كه علي رفت با او شروع شد، حالا رسيد به عدد ۵۰۸.
بعضي روزا وحشتناكه عدد دو رقميه و ديگه تو يه صفحه جا نمي شن ،براي روز بعد مي نويسم و خدا خدا مي كنم كه فردا نوبت كسي نرسه تا... اما مگه فقط رجایی شهر و اوين و قزله... يه روزي كه اينجا خبري نيست از قزوين و زابل و اروميه و وكيل آباد و ...خدايا ما چقدر زندون داريم. اگه همه اين زندونا مدرسه مي شدن ديگه علي من حالا توي خاك سرد بهشت زهرا نخوابيده بود. شايد براي خودش كسي مي شد. امروز كه آخرين خبر رو از رجایی شهر شنيدم اسم ها به نظرم آشنا اومدند. هركاري كردم نتونستم اونا را بنويسم. نفسم بند اومده بود، تا عكساشونو ديدم، دوستاي علي بودن، يه بار تو ملاقات اونا را به من نشون داده بود ميگفت:” اينا هم پرونده يي هاي با غيرت من هستند“، بچه بودند مثل خود علي، لابد حالا تازه به سن اعدام! رسيده بودن. دوباره دچار وسوسه شدم . باز به لبخند علي موقع رفتن فكر كردم، به مادرم گفتم ميرم پيش علي. پيرزن ترسيد، گودي چشمانش را نگاه كردم مثل سنگ قبر علي مات و شبرنگ شده بود. زدم بيرون، تا بهشت زهرا چيزي را نديدم رفتم پيش علي. سنگش را به آغوش كشيدم. صداي خنده علي نميآمد، شايد علي هم خبر دوستانش را شنيده بود، وسوسه شدم در گورخالي كنارش خوابيدم و چشمانم را بستم به اميد اينكه ديگه باز نكنم. نمي دونم چقدر طول كشيد، فقط وقتي چشمامو بازكردم كه ديدم پيرزن دستامو گرفته مي كشه بيرون. نگاهش كردم گودي چشماش بيشتر شده بود با صداي لرزان گفت : ” دختر! اونا كه علي رو كشتن مي دونستن من و تو را هم با اون مي كشن. بيا نشون بديم كه ما زنده اييم. علي باز هم ميخنده.“پيرزن حالا چشاش برق مي زد! برق زندگي......."
برگرفته از داستان اعدام علیرضا مددپور
نویسنده: سهیلا
https://telegram.me/CanoonJb
وقتي دچار وسوسه مرگ مي شم كه خبر اعدام زندونيها را مي شنوم. خيلي دلم مي خواد از زندان رجایی شهر و قزلحصار و اوين خبري به من نرسه. اما همين كه تلگرام رو باز مي كنم يا همين كه موبايلم را روشن مي ذارم و خبرها را می بینم؛ فریاد می زنم خدايا! كي اين اعدامها تموم مي شه؟ حالا ديگه براي خودم تو تقويم روزانه ديگه قرارهاي مهموني با دوستام را نمي نويسم، ديگه برنامه ها و قرارهاي هفته رو توش وارد نمي كنم. به جاش اعدامي هاي هر روز را مي نويسم. يه جوري شده عادتم از همون روزي كه علي رفت با او شروع شد، حالا رسيد به عدد ۵۰۸.
بعضي روزا وحشتناكه عدد دو رقميه و ديگه تو يه صفحه جا نمي شن ،براي روز بعد مي نويسم و خدا خدا مي كنم كه فردا نوبت كسي نرسه تا... اما مگه فقط رجایی شهر و اوين و قزله... يه روزي كه اينجا خبري نيست از قزوين و زابل و اروميه و وكيل آباد و ...خدايا ما چقدر زندون داريم. اگه همه اين زندونا مدرسه مي شدن ديگه علي من حالا توي خاك سرد بهشت زهرا نخوابيده بود. شايد براي خودش كسي مي شد. امروز كه آخرين خبر رو از رجایی شهر شنيدم اسم ها به نظرم آشنا اومدند. هركاري كردم نتونستم اونا را بنويسم. نفسم بند اومده بود، تا عكساشونو ديدم، دوستاي علي بودن، يه بار تو ملاقات اونا را به من نشون داده بود ميگفت:” اينا هم پرونده يي هاي با غيرت من هستند“، بچه بودند مثل خود علي، لابد حالا تازه به سن اعدام! رسيده بودن. دوباره دچار وسوسه شدم . باز به لبخند علي موقع رفتن فكر كردم، به مادرم گفتم ميرم پيش علي. پيرزن ترسيد، گودي چشمانش را نگاه كردم مثل سنگ قبر علي مات و شبرنگ شده بود. زدم بيرون، تا بهشت زهرا چيزي را نديدم رفتم پيش علي. سنگش را به آغوش كشيدم. صداي خنده علي نميآمد، شايد علي هم خبر دوستانش را شنيده بود، وسوسه شدم در گورخالي كنارش خوابيدم و چشمانم را بستم به اميد اينكه ديگه باز نكنم. نمي دونم چقدر طول كشيد، فقط وقتي چشمامو بازكردم كه ديدم پيرزن دستامو گرفته مي كشه بيرون. نگاهش كردم گودي چشماش بيشتر شده بود با صداي لرزان گفت : ” دختر! اونا كه علي رو كشتن مي دونستن من و تو را هم با اون مي كشن. بيا نشون بديم كه ما زنده اييم. علي باز هم ميخنده.“پيرزن حالا چشاش برق مي زد! برق زندگي......."
برگرفته از داستان اعدام علیرضا مددپور
نویسنده: سهیلا
https://telegram.me/CanoonJb

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر