جمعه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۵

#ایران# راه کوتاه مدرسه تا مرگ در بلوچستان!؟

10.3.2017



در بلوچستان دانش آموزان برای رسیدن به مدرسه باید بیش از ۳۰ کیلوکتر با “وانت سرویس” طی کنند تا به مدرسه برسند.

 گزارشی از خبرگزاری حکومتی   وقایع اتفاقیه: «مادرشان، کنترلش را از دست داده است. در این چند روز مدام ماجرا را از اول تا آخر با جزئیات تعریف و بعد چند ثانیه سکوت کرده و دوباره همه‌چیز را از اول تعریف می‌کند. مادر زهرا، سعیده و زبیده توی ماشین بوده که کامیون زده به ماشینشان.» اینها را نادر بلوچ‌لاشاری، دایی سه دختری می‌گوید که چند روز پیش به‌همراه دو نفر دیگر در راه مدرسه تصادف کردند.

یک کامیون آمده و زده به وانت پارک‌کرده‌‌ای که منتظر سوارشدن بچه‌ها بوده تا آنها را به مدرسه‌شان در اسپکه، روستایی در جنوب استان سیستان‌و‌بلوچستان برساند؛ چهار نفر را کشته و زبیده را با دست و ‌پای شکسته، راهی بیمارستان کرده است.

لاشاری می‌گوید، بلافاصله پس از حادثه به محل رسیده اما دیر بوده است. وقتی دایی بچه‌ها می‌رسد، فاطمه زنده بوده اما تا بیمارستان دوام نیاورده است.

بلوچ‌لاشاری می‌گوید: «آن‌قدر خون از فاطمه رفته بود که به بیمارستان نرسید، توی ماشین فهمیدیم که فوت کرده و فقط زبیده را به بیمارستان رساندیم.» آن‌طور که او می‌گوید، بچه‌ها هر صبح نزدیک به ۱۵ کیلومتر را طی می‌کنند تا به بخش مرکزی روستای اسپکه برسند و به مدرسه بروند.

روزانه ۳۰ کیلومتر تا مدرسه

«مادرش را هر شب می‌بریم بیمارستان و بعد از چند آمپول آرامبخش می‌تواند بخوابد. در خواب، کابوس می‌بیند؛ می‌گوید لحظه‌ای که کامیون آمده و با سرعت زده به بچه‌ها دائم جلوی چشمانش است.» نادر لاشاری، هر روز دخترهایی را که ۶ صبح برای مدرسه‌رفتن آمده می‌شدند به مدرسه می‌رسانده. روستایشان یک کوه با هم فاصله دارد؛ یکی این طرف کوه است و آن یکی، طرف دیگر. دایی بچه‌ها، زبیده، سعیده و زهرا را سوار کرده و رفته تا زهرا، دخترخاله بچه‌ها و دوستشان را هم از روستای کناری بردارد. نزدیک چهار، پنج سال است که بچه‌ها به‌این‌ترتیب به مدرسه می‌روند.

آن روز مادر سعیده و زهرا که کاری در شهر داشته، تصمیم می‌گیرد با آنها همراه بشود اما نه او به اسپکه می‌رسد و نه هیچ‌کدام از بچه‌ها.

دایی بچه‌ها می‌گوید: «روستا مدرسه ندارد. فقط یک دبستان دارد. بچه‌ها به دوره راهنمایی یا دبیرستان که می‌رسند، باید بروند به بخش و در آنجا درس بخوانند. خیلی از خانواده‌ها نمی‌گذارند بچه‌هایشان به‌ویژه دخترها بروند روستای دیگری درس بخوانند.

 در منطقه لاشار، روستا‌ها راهنمایی و دبیرستان ندارند و محصل‌های ۹ روستا مجبور هستند برای ادامه تحصیل به بخش بروند. فقر و تعصب‌های سنتی یکی از مهم‌ترین دلایلی است که مانع تحصیل جوانان می‌شود. خانواده‌هایی هم که باورهای سنتی ندارند، نمی‌توانند هزینه رفت‌وآمد بچه را تأمین کنند.» گویا اهالی این روستاها چندبار از آموزش‌وپرورش خواسته تا برای دانش‌آموزان این چند روستا سرویس رفت‌وآمد بگذارند اما آنها قبول نکرده‌اند. لاشاری می‌گوید: «آموزش‌و‌پرورش می‌گوید بودجه نداریم. درصورتی‌که اگر آنها بخواهند سرویس بگذارند، ممکن است نهادهای دیگر هم با آموزش‌وپرورش همکاری کنند.»

پدرشان روحیه بهتری دارد خودش را با این فکر که هرچه در توان داشته برای درس‌خواندن بچه‌ها گذاشته تسکین می‌دهد. دایی بچه‌ها می‌گوید: «پدر زهرا و سعیده می‌گوید هر آنچه داشته در راه علم و دین برای بچه‌هایش گذاشته و برخلاف خیلی از مردم روستا که اجازه تحصیل به دخترهایشان نداده‌اند، او بچه‌هایش را به مدرسه می‌فرستاده اما پدر فاطمه اصلا حال خوبی ندارد.

هنوز توی شوک است. جز فاطمه، دو دختر دیگر هم دارد؛ یکی معلول است و مدرسه نرفته، آن یکی هم هنوز خیلی کوچک است. پدرش برای فاطمه خیلی آرزوها داشت.»

لاشاری از وقتی می‌گوید که فاطمه و زبیده را به بیمارستان منتقل کرده است: «فاطمه از هوش رفته بود اما زبیده سعی می‌کرد حرف بزند. نمی‌دانست خواهرانش فوت کرده‌اند. می‌گفت غصه اینکه پایش شکسته را نمی‌خورد، غصه اینکه پدر و مادرش هزینه درمان او و خواهرانش را ندارند، می‌خورد. از زهرا و سعیده هم پرسید، از مادرش که همراهشان بوده. می‌گفت دلش می‌خواهد زنده بماند تا خانه‌دارشدنشان و خوشحالی مادرش را ببیند.»



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر